یکی ایستاده بود، یکی خمیده، یکی خوابیده.شکارچی، ایستاده را به گلوله بست.خوابیده گفت: «هوی! یه دنده! این قدر انقلابی بازی درنیار. تو هم مثل من بگیر بخواب. ببین، شکارچی هیچ کاری با من نداره!»خمیده گفت: «با من هم کاری نداره. نه نیاز به اون همه شُل بازی است که بخوابی، نه نیاز به این همه قُد بازی که بایستی. مثل من خمیده و متعادل باش!»خوابیده هر چه داشت خرج شکم و بالش زیر سرش کرد و به خواب رفت.خمیده همه را صرف دیده شدن کرنش خود کرد. درد کرنش او را سست و بی حال کرده بود.ایستاده از ضرب گلوله ها هر لحظه هشیارتر و بیدارتر می شد!شکارچی از هیچ کدام دست برنمی داشت. دو تا از نوچه هایش را فرستاد سراغ خمیده و خوابیده. یکی افتاد روی شکار خوابیده، یکی هم سوار شکار خمیده شد.سپرِ شکار ایستاده عرق شکارچی را درآورده بود!
رحیم مخدومی


[ چهارشنبه 17 مهر 1392 ] [ 04:06 ب.ظ ] [ محسن جوهری ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات