تبلیغات
زائر - کارگر ملیونر

بسم الله

با عصبانیت در کاپوت رو بست . با دست های روغنیش عرقش رو پاک کرد .اون از صبح که کلی پیش دوستاش بابت پایین بودن مدل ماشینش شرمنده شده بود اینم از الان که بعد از یه روز کاری خسته کننده باید تا خونه پیاده بره .

بچه ها هر روز با یه لباس نو میان سر کلاس ولی سعید هنوز همون لباس های عید تنشه . حالا لباس رو شاید بشه یه جور تحمل کرد ولی  وقتی که بچه های هم دانشگاهیت تصمیم می گیرند با هم برند یه رستوران با کلاس بالای شهر و تو ببینی برای رفتن به یه پیتزا فروشی معمولی هم پول نداری ...

از صبح تا عصر کلاس های دانشگاه ، روزهای زوج از ساعت چهار تا ده چاپخونه و روزهای فرد کلاس خصوصی برای بچه ها  لوس و پولداری که حال باز کردن کتاب رو هم ندارند . فقط یه روز جمعه رو خالی داره برای استراحت . باز خوبه ماجد هست . دوست همکاری که بعد از ظهر ها تحمل چاپخونه رو برای سعید  ممکن می کنه .حرف هم رو خوب می فهمیند آخه فکر می کنند هر دو تاشون یه درد دارند  و  اون ...

مهزیار که از کلاس خصوصی امروزش چیزی نفهمید  . حتی سعی هم نکرد چیزی بفهمه. اما سعید امروز موقع بیرون اومدن از خونه ی مهزیار یه هو خیلی جا خورد. خدای من ماجد اینجا چیکار میکنه ؟

خیلی طول کشید تا سعید بفهمه هدف ماجد ، داداش مهزیار ، از کار کردن این بود که از پولی که خودش براش زحمت کشیده به همسایه ی فقیرش کمک کنه

امروز جمعه است . سعید باید به سومین کلاس خصوصیش برسه ولی لین پراید لعنتی دوباره روشن نمیشه ...



[ شنبه 16 آذر 1392 ] [ 04:23 ب.ظ ] [ محسن جوهری ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه