بحث مذاكره را پیش كشیدند، كه ایران بیاید بنشینیم مذاكره كنیم. همین رفتار غیرمنطقى، در این دعوت به مذاكره هم وجود دارد. غرض آنها حل مشكلات و مسائل نیست ... غرضشان یك كار تبلیغاتى است براى اینكه به ملتهاى مسلمان نشان دهند كه ببینید این نظام جمهورى اسلامى بود با آن سرسختى، با آن ایستادگى، اما عاقبت مجبور شد بیاید باب مصالحه و گفتگو را با ما باز كند. وقتى ملت ایران اینجور است، شماها چه میگوئید دیگر؟
... مذاكره در عرف آمریكائى‌ها و قدرتهاى سلطه‌گر به معناى این است كه بیائید بنشینیم گفتگو كنیم تا شما حرف ما را قبول كنید - هدف مذاكره این است - بیائید بنشینیم حرف بزنیم تا بالاخره نتیجه‌ى این حرف زدن و گفتگو كردن این باشد كه مطلبى را كه شما قبول نمیكردید، حالا قبول كنید. ... بیائیم بنشینیم تا ایران را قانع كنیم كه از غنى‌سازى دست بردارد؛ از انرژى هسته‌اى دست بردارد. هدف این است. نمیگویند بیائیم بنشینیم مذاكره كنیم تا ایران ادله‌ى خودش را بیان كند، ما از فشار روى مسئله‌ى هسته‌اى دست برداریم، از تحریم دست برداریم، از دخالتهاى امنیتى و سیاسى و غیره دست برداریم؛ میگویند بیائید مذاكره كنیم تا ایران حرف ما را قبول كند!
 خب، این مذاكره كه به درد نمیخورد؛ این مذاكره كه به جائى نمیرسد. حالا گیرم دولت ایران قبول كرد، رفتند نشستند با آمریكائى‌ها مذاكره كردند. وقتى هدف این است، این چه مذاكره‌اى است؟ خب، معلوم است كه ایران از حقوق خودش دست‌بردار نیست. هر جائى كه در اثناى مذاكره ببینند طرف مقابل یك حرف منطقى‌اى میزند و آنها كم مى‌آورند، در مقابل ایران همان جا مذاكره را قطع میكنند؛ میگویند ایران حاضر نیست حرف بزند! شبكه‌هاى خبرى و سیاسى هم دست آنهاست؛ تبلیغات میكنند. این را ما تجربه كردیم. در این ده پانزده سال گذشته، دو سه مرتبه اتفاق افتاد كه آمریكائى‌ها سر یك موضوع مشخصى به مسئولین ما پیغام دادند، اصرار كردند كه یك امر خیلى لازمِ فورىِ فوتىِ واجبى است، بیاید بنشینیم یك صحبتى بكنیم. خب، مأمورین دولتى - معمولاً یك نفر، دو نفر - رفتند یك جائى نشستند صحبت كردند؛ بمجرد اینكه حرف منطقى اینها بیان شد و آنها جوابى نداشتند، یكجانبه مذاكره‌ها قطع شد! البته استفاده‌ى تبلیغاتى‌شان را هم كردند. این، تجربه‌ى ماست. خب، «من جرّب المجرّب حلّت به النّدامة».
28 بهمن 1391 – دیدار با مردم آذربایجان


[ یکشنبه 26 آبان 1392 ] [ 08:22 ق.ظ ] [ محسن جوهری ]

[ نظرات() ]


ابوحمزه ثمالی نقل می‌کند که امام زین العابدین علیه السلام فرمودند: به راستی پاداش نیکوکاری (به خویشان و عموم مردم) سریع تر از هر کار خیری داده می‌شود و کیفر ستمکاری زودتر از هرکاری به انسان می‌رسد.
و برای مرد همین عیب بس که عیبی که در دیگران می‌بیند در خویش نبیند یا بی جهت همنشین خود را آزار دهد و یا از کاری که خود توان ترکش را ندارد دیگری را نهی کند.

متن حدیث:

عن ابی حمزه عن علی بن الحسین علیه السلام:
 ان اسرع الخیر ثوابا البر و اسرع الشر عقوبة البغی و کفی بالمرء عیبا ان ینظر فی عیوب غیره ما یعمی علیه من عیب نفسه ان یوذی جلیسه بما لا یعنیه او ینهی الناس عما لا یستطیع ترکه.

 

«اصول کافی،جلد3، صفحه200»



[ یکشنبه 26 آبان 1392 ] [ 08:14 ق.ظ ] [ محسن جوهری ]

[ نظرات() ]


حسین‌بن‌على ارواحنافداه و فدا اسمه و ذكره، در دنیا مثل خورشیدى در میان مقدّسین عالم، این‌گونه مى‌درخشد. انبیا و اولیا و ائّمه و شهدا و صالحین را در نظر بگیرید! اگر آنها مثل ماه و ستارگان باشند، این بزرگوار مثل خورشید مى‌درخشد

مقام معظم رهبری



[ یکشنبه 19 آبان 1392 ] [ 08:32 ق.ظ ] [ محسن جوهری ]

[ نظرات() ]


اصلاً حسین جنس غمش فرق می کند
این راه عشق پیچ و خمش فرق می کند
 
اینجا گدا همیشه طلبکار می شود
اینجا که آمدی کرمش فرق می کند
 
شاعر شدم برای سرودن برایشان
این خانواده، محتشمش فرق می کند
 
“صد مرده زنده می شود از ذکر یا حسین”
عیسای خانواده دمش فرق می کند
 
از نوع ویژگی دعا زیر قبه اش
معلوم می شود حرمش فرق می کند
 
تنها نه اینکه جنس غمش جنس ماتمش
حتی سیاهی علمش فرق می کند
 
با پای نیزه روی زمین راه میرود
خورشید کاروان قدمش فرق می کند
 
من از "حسینُ منّی" پیغمبر خدا
فهمیده ام حسین همش فرق می کند
 
شاعر: علی زمانیان 


[ یکشنبه 19 آبان 1392 ] [ 08:24 ق.ظ ] [ محسن جوهری ]

[ نظرات() ]


سه برادر نزد امام علی علیه السلام آمدند و گفتند میخواهیم این مرد را که پدرمان را کشته قصاص کنی. امام علی (ع) به آن مرد فرمودند: چرا او را کشتی؟ آن مرد عرض کرد: من چوپان شتر و بز و ... هستم. یکی از شترهایم شروع به خوردن درختی از زمین پدر اینها کرد، پدرشان شتر را با سنگ زد و شتر مرد، و من همان سنگ را برداشتم و با آن به پدرشان ضربه زدم و او مرد. امام علی علیه السلام فرمودند: بر تو حد را اجرا میکنم. آن مرد گفت: سه روز به من مهلت دهید. پدرم مرده و برای من و برادر کوچکم گنجی بجا گذاشته پس اگر مرا بکشید آن گنج تباه میشه، و به این ترتیب برادرم هم بعد از من تباه میشود. امیرالمومنین (ع) فرمودند: چه کسی ضمانت تو را میکند؟ مرد به مردم نگاه کرد و گفت این مرد. امیرالمومنین (ع) فرمودند: ای اباذر آیا این مرد را ضمانت میکنی؟ ابوذر عرض کرد: بله. امیرالمومنین فرمود: تو او را نمیشناسی و اگر فرار کند حد را بر تو اجرا میکنم! ابوذر عرض کرد: من ضمانتش میکنم یا امیرالمومنین. آن مرد رفت . و سپری شد روز اول و دوم و سوم ... و همه مردم نگران اباذر بودند که بر او حد اجرا نشود... اندکی قبل از اذان مغرب آن مرد آمد. و در حالیکه خیلی خسته بود، بین دستان امیرالمومنین قرار گرفت و عرض کرد: گنج را به برادرم دادم و اکنون زیر دستانت هستم تا بر من حد را جاری کنی. امام علی (ع) فرمودند:
چه چیزی باعث شد برگردی درحالیکه میتوانستی فرار کنی؟


[ شنبه 18 آبان 1392 ] [ 04:19 ب.ظ ] [ محسن جوهری ]

[ نظرات() ]


تا چند دقیقه دیگه باید می رفتم تو حلقه و به عنوان سرگروه با بچه بحث می کردم . زمانی نمونده بود و من هم هیچ حرفی برای گفتن آماده نکرده بودم . همینطوری رفتم تو حلقه بین بچه ها نشستم . گرچه نگران بودن ولی به روی خودم نیاوردم و شروع کردم به شوخی کردن با بچه ها . مشغول همین گپ زدن بودیم که مسئول هیأت اومد کنارم و در گوشم گفت : امشب که داشتیم به بچه ها پلاک هایی که روش اسم ائمه رو نوشته بود هدیه می دادیم به بعضی ها اشتباهی پلاک هایی دادیم که روش دعای باطل السحر نوشته شدن .به یه بهونه ای پلاک بچه ها رو برسی کن و اگه همچون پلاکی دیدی جمع کن .
چند لحظه رفتم تو فکر ...
موضوع بحث امشب جور شد .
بچه ها اصلا این پلاک ها چیه ؟ شهدا کی هستن ؟ چرا باید به یادشون باشیم ؟ اصلا بخونید ببینم رو پلاکتون چی نوشته ...
خدا رو شکر تو گروه من کسی پلاک باطل السحر نداشت ...


[ چهارشنبه 15 آبان 1392 ] [ 10:56 ب.ظ ] [ محسن جوهری ]

[ نظرات() ]


بسم الله
سلام
مراسم تموم شده بود و بچه ها رو آورده بودیم غرفه ی دم در تا به خانواده تحویلشون بدیم . یه دفعه چشمم به یکی از بچه ها افتاد که داره تنهایی از غرفه دور میشه . میرم سمتش تا بینم کجا میره . سرعتش داره بیشتر مشه . باید سرعتر برم . اما نه ، انگار داره می دوه . من هم دنبالش می دوم .
عمو کجا میری ؟
جواب نمیده ! فقط با سرعت می دوه
عمو ! کوچولو ! معلومه کجا میری ؟
عمو داره میریزه !
وای...
باهاش تا در دستشویی ها میرم . چند لحظه بعد ...
چشمتون روز بد نبینه . طرف سرش رو از در دستشویی بیرونه .
عمو عمو این دستشوییش شلنگ نداره .
واااااای
عمو من میرم اونور شما بیا برو دستشویی جلویی ...
@@@@@@@
  امام حسین عینکی
امشب با امام حسین عهد کردم که تو هیأتش از هیچ کاری دریغ نکنم .راستش فکر نمی کردم که آقا این قدر زود ماجرا رو جدی بگیره ولی ...
چی ، زیارت عاشورا رو من بخونم ؟ من ؟ ولی من که تا حالا مداحی نکرم .
وقتی زیارت تموم شد هنوز می خواستم نفس راحتی بکشم که بهم گفتن باید تو نمایش امشب نقش امام حسین رو بازی کنم !
نه تو این یکی یه ذره تجربه داشتم . اول راهنمایی یه تاتر با بچه ها کار کرده بودم . بگزریم که سر اجرا چقدر گند زدم .
رفتم تا برای بازی نقش امام حسین گریم بشم .
خوب لباس چی داریم ؟
یه ابای مشکی ، یه شال عزا و یه دشداشه .
برای اینکه چهره ام دیده نشه شال عزا رو طوری رو سرم می اندازم که صورتم دیده نشه .
چی ! نه بابا . بدون عینک که جایی رو نمی بینم .
چاره ای نداشتیم . امام حسین امشب عینکی بود .
وقتی با اون لباس ها ی مشکی رفتم بین بچه ها یه دفعه صداشون بلند شد : شیطون
@@@@@


[ سه شنبه 14 آبان 1392 ] [ 11:35 ب.ظ ] [ محسن جوهری ]

[ نظرات() ]


.: تعداد کل صفحات 18 :. [ ... ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ] [ ... ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات